باز امشب تا سپیده٬باران به شیشه ها زد و من خیس از یاد تو
باپای برهنه کوچه های دلتنگی را پشت سر گذاشتم تا به مرز رسیدن توبرسم
بین هنوز بوی باران را می توان از تک تک سنک های جاده حس کرد
نمی دانم شاید آسمان هم به حال دل تنگم اشک می ریخت
به هر حال٬دیشب چشم آسمان پا به پای جاده ها گریست و من در حالی
فرسنگها از تو دور می شدم به تو می اندیشیدم و شعر چشمان تو را می گفتم
به راستی که همه شاعرها عاشق اند چون اگر عشق معشوق نباشد
شعر و حرفی هم نخواهد بود .همین است و تو تنها حس غزلهای منی
تو حضور داری در نبض زندگی ام.هنوز ربنای اول و آخرم نام توست
ذره ذره وجودم تو را تمنا می کنند از من
کاش می شد زمان رامتوقف کرد ای کاش...